جک قزویرشتی
قزوينيه يه پير مرد رو می بره مهد کودک مگه اينو واسه من خورد کنيد
شب عید فطر حاجی میره رو پشتبام که ماه رو ببینه شلوارش پاره بوده از پایین داد می زنند حاجی ما دیدیم میگه هر کی دیده بخوره ما که هنوز ندییدم
یه روز یه قزوینیه بچشو میبره مدرسه به مدیر میگه اقا این بچه رو تربیت کنین .میگن مگه چی شده .قزوینیه میگه : برداشته رو بخاری عکس کون کشیده .هم انگشت من سوخته .هم دست داییش هم لب بابا بزرگش
یه قزوینیه یه بچه گرفته بود تو دستش و میدویدیه نفر ازش سوال میکنه چی شده میگه فردا امتحان بچه بازی دارم هنوز لاشم باز نکردم
یه رشتیه می خواد سر مچ زنش رو بگیره با دوستش قلاب میگیره وقتی میره بالا با خنده میاد پایین دو سه بار همین کار رو می کنه تا اینکه دوستش عصبانی میشه میگه خب چیه چرا میخندی؟ میگه آخه تا حالا کون عباس آقا بقالی رو لخت ندیده بودم
می دونین رشتی ها به روز پدر میگن چی؟ یوم الشک
یه بار یه رشتیه کتاب می نویسه اول کتابش مینویسه تقدیم به پدرم که دوست بابام بود
جایزه ی بانک های قزوین:نفر سوم ۵کودک نفر دوم ۱۰کود نفر نفر اول کلید طلایی یک مهد کودک
به قزوینیه میگن یه خاطره خوب بگو یه خاطره بر..میگه:خاطره بد.شب بود بچه بودم..خاطره
خوب:شب بود بچه بود
